خونه ی سرد ما

خیلی سرده … حوصله هیچیو ندارم… خونه ساکت و تاریک و بهم ریختس… من تحملشو ندارم واقعاً واقعاً تحمل ندارم… همه میگن امید داشته باش ولی جای من نیستن و نمیدونن که چقد سخته اگه کسی رو که خیلی بهش وابسته ای و تو زندگیت واست همه چیت بوده رو از دست بدی… چهارشنبه سوری سال قبل فهمیدیم که یه تومور مغزی گرید ۳ داره و موقع عید هم همه دکترا و متخصصا نبودن و رفته بودن تعطیلات. میخواستیم ببریمش پیش دکتر شیروانی که گفتن ایران نیست، بردیمش پیش دکتر طباطبایی و عملش کردیم و به غیر از دردی که مادرم میکشید همه ی ما چه از لحاظ روحی چه از لحاظ جسمی درد شدیدی رو تحمل میکردیم… دوره های شیمی درمانیش شروع شد ولی همین چند ماه قبل فهمیدیم که شیمی درمانیش جواب نداده و حالش داره بدتر میشه… الانم بیست روزه که توی کماست و درصد هوشیاریش ۳٫۲ هستش… تومورش داره رشد میکنه و به گرید ۴ میرسه… دکتر اول گفت عملش کنم ده درصد شانس داره ولی الان میگه عمل نمیتونم بکنم و باید منتظر باشیم بهوش بیاد. ولی اونطوری که دکترا توضیح دادن احتمال بهوش اومدنش خیلی ضعیفه… وقتی از راه پله های ورودی بیمارستان جم بالا میرفتم یه بغض ناجوری گلومو سفت گرفته بود.. ” سرطان به غیر از درد، هزینه دارد” جمله ی روی صندوق کمک های موسسه محک رو نگاه میکردم… الان آمبولانس گرفتیم که از تهران بیاریمش قزوین بیمارستان کوثر… به نظر شما من چه امیدی میتونم داشته باشم؟ … تو همین فکرا بودم که تو تاکسی آهنگ محسن چاووشی به اوج خودش رسید و بغضمو ترکوند… ” گلای یاس تو باغچه هیچکودوم بو نمیگیرن… همشون یه عهدی بستن، سر خاک تو بمیرن…” نمیدونم الان حالمو چجوری وصف کنم… نمیتونم بهش فکر نکنم حتی یه لحظه… نمیتونم تحمل کنم، نبودنتو نمیتونم تحمل کنم مادر بهوش بیا… {گریه}

برچسب ها: روزنوشت