مرگ یه بار شیون یه بار

چقد از ساده بودن خوشم میاد از اینکه آدم خودش باشه تظاهر به چیزی که نیس نکنه! وقتی با ~ دعوام میشد همش فک میکردم اشتباه از منه و یه بار یه جا سوتی دادم یا نباید فلان حرفو میزدم ولی الان میفهمم که واقعاً چقدر خوب شد که کلا باهاش کات کردم و گفتم گور پدرش من دیگه نمیخوام ببینمش… البته اینجوری بهش نگفتم ولی منظورم دقیقاً همین بود! چه زجرهایی کشیدم از دستش! چه روزایی که براش تو سرما موندم تو گرما موندم; اینور و اونور رفتم تو پیاده روها و خیابونای خلوت و شلوغ گز کردم… واسش مثل یه شاه کلید بودم که هرموقع مشکلی داشت یا چیزی میخواست من پیشش بودم و همش کمکش کردم ولی… آخرشو دیدی چی شد؟ کسیو  که تو قلبم نگه داشته بودم; کسیو که تو رویاهام تصور میکردم ; کسیو که با دیدنش بدنم سرد میشد بعد دوباره گرم میشد و دلم مث سیر و سرکه میجوشید، خیلی راحت و بدون هیچ عذاب وجدان دل منو شکست و خودش کاری کرد که کم کم علاقمو بهش از دست بدم… البته خیلی وقت پیش علاقم یکم بهش کم شده بود از وقتی که درجواب این که من عاشقتم بهم چی گفت ولی خب میدونی; فکر کردم چیزی تو دلش نیس فکر کردم من اون موقع خیلی موی دماغش بودم یا چه میدونم اون عوضی تو حالت عادی نبود! به هر حال باهاش ادامه دادم و با خودم گفتم که من میخوام باهاش باشم و به هرذلتی تن میدادم واسه ادامه این رابطه  که کاش از همون موقع باهاش قطع رابطه میکردم… اما ! الان دیگه اون آدم قبلی نیستم! دیگه نه تنها توی قلبم بلکه تو جورابمم نگهش نمیدارم! الان دیگه تو رویاهام تصورش نمیکنم اصن تو کابوسمم دیگه نمیاد و کلا راجبش فکر نمیکنم! شاید یکم فکر کنم ولی خب این بخاطر اینه که چهارسال میشناختمش! با یکم گذشت زمان درست میشه. مگه اون دفعه نبود که داشتم فراموشش می کردم ولی اون لعنتی اومد و ازم کمک خواست و منه احمق نگفتم که بابا توبه ی گرگ مرگه! به قول مادربزرگم استخون شکستن تا به این حرف رسیدن! … حتی دیگه با دیدنش بندم خارش هم نمیگیره چه برسه به اینکه سرد بشه یا گرم بشه! … درکل کار خوبی کردم که باهاش بهم زدم! هر کس دیگه ای جای من بود تا الان فکر کنم صدبار جدا شده بود ازش! ولش کن به اندازه کافی راجبش نوشتم دیگه نمیخوام انگشتامو خسته کنم و راجب این تجربه تلخ بنویسم… اون مـ هم یه *ـسخل به تمام معناس معلوم نیس کجاس خیلی وقته نه اس داده نه زندگیده انگار نه انگار که آخرین باری که همدیگه رو دیدیم خیلی بهمون خوش گذشت! بیخیال…
از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
برچسب ها: روزنوشت

سلام! مثلاً افتتاح وبلاگ!

سلام!

چطورین خوبین؟ چند وقته مزخرفات منو نمیخونید فکر کنم حالتون خیلی خوب باشه! … خب اول از نقل مکان اینجانب ِ بنده ی حقیر از بلاگ اسکای به وردپرس شروع می کنیم! همین الانم که این مطلب رو دارم مینویسم هیچ چیز وبلاگم مورد دلخواهم نیست و اصلاً هم نتونستم وبلاگمو اون طوری که میخوام درست کنم ولی خب اشکال نداره بزار حداقل یه پستی بنویسم بلکه این جیگر بی صاحاب مونده م خنک بشه! … تا وبلاگم رو درست کنم کامل چه از نظر ظاهری و چه از نظر محتوایی ( آخه چه محتوایی!؟ ) یکم طول میکشه ; اینه که خیلی به اطراف توجه نکنید فقط چرندیات منو بخونید… ببخشید خونه یکم نا مرتبه دیگه شرمنده! … دیشب اصلاً شب خوبی نبود! حتی روز خوبی هم نبود! بخاطر همین نمیخوام توی وبلاگم چیزی راجبش بنویسم! چون دوباره هی یادش میفتم اعصابم خورد میشه… دچار یه جور پُخ گراییه مطلق شدم و اصن نمیدونم چی میخوام و دارم چیکار می کنم!؟ روزام همه عادی و یه نواخت شده! مسافرت هم نمیتونم برم پول هم ندارم ای بسوزه پدر این عشق! از قدیم گفتن جگر شیر نداری سفر عشق مرو! حالا اگه جگر دایناسور هم داشته باشی افاقه نمیکنه! حس میکنم یکم تنهام با اینکه خیلی دورو برم شلوغه! اون اونجوری این اینجوری اون یکم که سنگ ِ جلوی پا ! تا چند کِـشم به جبر نازت؟ ای تف به در ِ *ـوراخ بازت! …

برچسب ها: روزنوشت