مرگ یه بار شیون یه بار
۰۹
شهریور
چقد از ساده بودن خوشم میاد از اینکه آدم خودش باشه تظاهر به چیزی که نیس نکنه! وقتی با ~ دعوام میشد همش فک میکردم اشتباه از منه و یه بار یه جا سوتی دادم یا نباید فلان حرفو میزدم ولی الان میفهمم که واقعاً چقدر خوب شد که کلا باهاش کات کردم و گفتم گور پدرش من دیگه نمیخوام ببینمش… البته اینجوری بهش نگفتم ولی منظورم دقیقاً همین بود! چه زجرهایی کشیدم از دستش! چه روزایی که براش تو سرما موندم تو گرما موندم; اینور و اونور رفتم تو پیاده روها و خیابونای خلوت و شلوغ گز کردم… واسش مثل یه شاه کلید بودم که هرموقع مشکلی داشت یا چیزی میخواست من پیشش بودم و همش کمکش کردم ولی… آخرشو دیدی چی شد؟ کسیو که تو قلبم نگه داشته بودم; کسیو که تو رویاهام تصور میکردم ; کسیو که با دیدنش بدنم سرد میشد بعد دوباره گرم میشد و دلم مث سیر و سرکه میجوشید، خیلی راحت و بدون هیچ عذاب وجدان دل منو شکست و خودش کاری کرد که کم کم علاقمو بهش از دست بدم… البته خیلی وقت پیش علاقم یکم بهش کم شده بود از وقتی که درجواب این که من عاشقتم بهم چی گفت ولی خب میدونی; فکر کردم چیزی تو دلش نیس فکر کردم من اون موقع خیلی موی دماغش بودم یا چه میدونم اون عوضی تو حالت عادی نبود! به هر حال باهاش ادامه دادم و با خودم گفتم که من میخوام باهاش باشم و به هرذلتی تن میدادم واسه ادامه این رابطه که کاش از همون موقع باهاش قطع رابطه میکردم… اما ! الان دیگه اون آدم قبلی نیستم! دیگه نه تنها توی قلبم بلکه تو جورابمم نگهش نمیدارم! الان دیگه تو رویاهام تصورش نمیکنم اصن تو کابوسمم دیگه نمیاد و کلا راجبش فکر نمیکنم! شاید یکم فکر کنم ولی خب این بخاطر اینه که چهارسال میشناختمش! با یکم گذشت زمان درست میشه. مگه اون دفعه نبود که داشتم فراموشش می کردم ولی اون لعنتی اومد و ازم کمک خواست و منه احمق نگفتم که بابا توبه ی گرگ مرگه! به قول مادربزرگم استخون شکستن تا به این حرف رسیدن! … حتی دیگه با دیدنش بندم خارش هم نمیگیره چه برسه به اینکه سرد بشه یا گرم بشه! … درکل کار خوبی کردم که باهاش بهم زدم! هر کس دیگه ای جای من بود تا الان فکر کنم صدبار جدا شده بود ازش! ولش کن به اندازه کافی راجبش نوشتم دیگه نمیخوام انگشتامو خسته کنم و راجب این تجربه تلخ بنویسم… اون مـ هم یه *ـسخل به تمام معناس معلوم نیس کجاس خیلی وقته نه اس داده نه زندگیده انگار نه انگار که آخرین باری که همدیگه رو دیدیم خیلی بهمون خوش گذشت! بیخیال…
از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
برچسب ها: روزنوشت
شایان گفته:
به سلام داش حسین چطوری D: منم خوبم وب جدید مبارک یه مدت نبودم از دستم راحت شده بودی D: اما بازم اومدم اون ادامس پلوها که میخاستم بدم بهت پودر شدن D: چه مطلب پرباری D: اگه دریارش فک نمیکنی پس چرا دربارش مینویسی D:
ولشون کن بابا D: فعلا D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D: D:
ارسال شده در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۹۰ در ساعت۳:۴۵ ب.ظ
عسل گفته:
kolan khube ke adam erade dashte bashe rahat chizaiio ke azabesh midan kenar bezare hata age un chizo ya kaso kheili dus dashte bashe
ارسال شده در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۹۰ در ساعت۵:۱۱ ب.ظ