<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>BLACKNOTES.NET</title>
	<atom:link href="http://blacknotes.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blacknotes.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 02 Nov 2011 09:44:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>خونه ی سرد ما</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/193.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/193.zart#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 09:42:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/?p=193</guid>
		<description><![CDATA[خیلی سرده &#8230; حوصله هیچیو ندارم&#8230; خونه ساکت و تاریک و بهم ریختس&#8230; من تحملشو ندارم واقعاً واقعاً تحمل ندارم&#8230; همه میگن امید داشته باش ولی جای من نیستن و نمیدونن که چقد سخته اگه کسی رو که خیلی بهش وابسته ای و تو زندگیت واست همه چیت بوده رو از دست بدی&#8230; چهارشنبه سوری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">خیلی سرده &#8230; حوصله هیچیو ندارم&#8230; خونه ساکت و تاریک و بهم ریختس&#8230; من تحملشو ندارم واقعاً واقعاً تحمل ندارم&#8230; همه میگن امید داشته باش ولی جای من نیستن و نمیدونن که چقد سخته اگه کسی رو که خیلی بهش وابسته ای و تو زندگیت واست همه چیت بوده رو از دست بدی&#8230; چهارشنبه سوری سال قبل فهمیدیم که یه تومور مغزی گرید ۳ داره و موقع عید هم همه دکترا و متخصصا نبودن و رفته بودن تعطیلات. میخواستیم ببریمش پیش دکتر شیروانی که گفتن ایران نیست، بردیمش پیش دکتر طباطبایی و عملش کردیم و به غیر از دردی که مادرم میکشید همه ی ما چه از لحاظ روحی چه از لحاظ جسمی درد شدیدی رو تحمل میکردیم&#8230; دوره های شیمی درمانیش شروع شد ولی همین چند ماه قبل فهمیدیم که شیمی درمانیش جواب نداده و حالش داره بدتر میشه&#8230; الانم بیست روزه که توی کماست و درصد هوشیاریش ۳٫۲ هستش&#8230; تومورش داره رشد میکنه و به گرید ۴ میرسه&#8230; دکتر اول گفت عملش کنم ده درصد شانس داره ولی الان میگه عمل نمیتونم بکنم و باید منتظر باشیم بهوش بیاد. ولی اونطوری که دکترا توضیح دادن احتمال بهوش اومدنش خیلی ضعیفه&#8230; وقتی از راه پله های ورودی بیمارستان جم بالا میرفتم یه بغض ناجوری گلومو سفت گرفته بود.. &#8221; سرطان به غیر از درد، هزینه دارد&#8221; جمله ی روی صندوق کمک های موسسه محک رو نگاه میکردم&#8230; الان آمبولانس گرفتیم که از تهران بیاریمش قزوین بیمارستان کوثر&#8230; به نظر شما من چه امیدی میتونم داشته باشم؟ &#8230; تو همین فکرا بودم که تو تاکسی آهنگ محسن چاووشی به اوج خودش رسید و بغضمو ترکوند&#8230; &#8221; گلای یاس تو باغچه هیچکودوم بو نمیگیرن&#8230; همشون یه عهدی بستن، سر خاک تو بمیرن&#8230;&#8221; نمیدونم الان حالمو چجوری وصف کنم&#8230; نمیتونم بهش فکر نکنم حتی یه لحظه&#8230; نمیتونم تحمل کنم، نبودنتو نمیتونم تحمل کنم مادر بهوش بیا&#8230; {گریه}</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/193.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سکته ی مغزی</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/191.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/191.zart#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Sep 2011 08:15:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[همينجوري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/?p=191</guid>
		<description><![CDATA[نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد! اصلاً نمیتونم چیزی بنویسم&#8230; شاید بخاطر اینه که دارم داستان زندگیمو مینویسم و دیگه مغزم کشش نمیده که تو وبلاگمم پستی بنویسم.. درکل زیاد امیدوار نیستم&#8230; شما هم نباشید&#8230; تا بعد!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد! اصلاً نمیتونم چیزی بنویسم&#8230; شاید بخاطر اینه که دارم داستان زندگیمو مینویسم و دیگه مغزم کشش نمیده که تو وبلاگمم پستی بنویسم.. درکل زیاد امیدوار نیستم&#8230; شما هم نباشید&#8230; تا بعد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/191.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاش&#8230;</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/190.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/190.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 06:55:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[همينجوري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/?p=190</guid>
		<description><![CDATA[کاش دارویی برای افزایش لذت حسّی وجود داشت! کاش قرص بزرگ کننده و حجم دهنده ی افکار مثبت در بازار موجود بود! کاش قطره ای برای تنگ شدن دل ساخته میشد! کاش دستگاهی برای افزایش طول احوالات خوب اختراع شده بود! کاش اسپری ایجاد تأخیر در تنهایی میشد خرید! &#8230;کاش ژل سفت کننده ی اراده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کاش دارویی برای افزایش لذت حسّی وجود داشت! کاش قرص بزرگ کننده و حجم دهنده ی افکار مثبت در بازار موجود بود! کاش قطره ای برای تنگ شدن دل ساخته میشد! کاش دستگاهی برای افزایش طول احوالات خوب اختراع شده بود! کاش اسپری ایجاد تأخیر در تنهایی میشد خرید! &#8230;کاش ژل سفت کننده ی اراده در مسیر فراموش کردن چیزهای اذیت کننده تولید شده بود! کاش جلوگیری کننده ای از نگرانی ها و دلشوره ها وجود داشت&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/190.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ یه بار شیون یه بار</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/188.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/188.zart#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Aug 2011 07:51:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/?p=188</guid>
		<description><![CDATA[چقد از ساده بودن خوشم میاد از اینکه آدم خودش باشه تظاهر به چیزی که نیس نکنه! وقتی با ~ دعوام میشد همش فک میکردم اشتباه از منه و یه بار یه جا سوتی دادم یا نباید فلان حرفو میزدم ولی الان میفهمم که واقعاً چقدر خوب شد که کلا باهاش کات کردم و گفتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">چقد از ساده بودن خوشم میاد از اینکه آدم خودش باشه تظاهر به چیزی که نیس نکنه! وقتی با ~ دعوام میشد همش فک میکردم اشتباه از منه و یه بار یه جا سوتی دادم یا نباید فلان حرفو میزدم ولی الان میفهمم که واقعاً چقدر خوب شد که کلا باهاش کات کردم و گفتم گور پدرش من دیگه نمیخوام ببینمش&#8230; البته اینجوری بهش نگفتم ولی منظورم دقیقاً همین بود! چه زجرهایی کشیدم از دستش! چه روزایی که براش تو سرما موندم تو گرما موندم; اینور و اونور رفتم تو پیاده روها و خیابونای خلوت و شلوغ گز کردم&#8230; واسش مثل یه شاه کلید بودم که هرموقع مشکلی داشت یا چیزی میخواست من پیشش بودم و همش کمکش کردم ولی&#8230; آخرشو دیدی چی شد؟ کسیو  که تو قلبم نگه داشته بودم; کسیو که تو رویاهام تصور میکردم ; کسیو که با دیدنش بدنم سرد میشد بعد دوباره گرم میشد و دلم مث سیر و سرکه میجوشید، خیلی راحت و بدون هیچ عذاب وجدان دل منو شکست و خودش کاری کرد که کم کم علاقمو بهش از دست بدم&#8230; البته خیلی وقت پیش علاقم یکم بهش کم شده بود از وقتی که درجواب این که من عاشقتم بهم چی گفت ولی خب میدونی; فکر کردم چیزی تو دلش نیس فکر کردم من اون موقع خیلی موی دماغش بودم یا چه میدونم اون عوضی تو حالت عادی نبود! به هر حال باهاش ادامه دادم و با خودم گفتم که من میخوام باهاش باشم و به هرذلتی تن میدادم واسه ادامه این رابطه  که کاش از همون موقع باهاش قطع رابطه میکردم&#8230; اما ! الان دیگه اون آدم قبلی نیستم! دیگه نه تنها توی قلبم بلکه تو جورابمم نگهش نمیدارم! الان دیگه تو رویاهام تصورش نمیکنم اصن تو کابوسمم دیگه نمیاد و کلا راجبش فکر نمیکنم! شاید یکم فکر کنم ولی خب این بخاطر اینه که چهارسال میشناختمش! با یکم گذشت زمان درست میشه. مگه اون دفعه نبود که داشتم فراموشش می کردم ولی اون لعنتی اومد و ازم کمک خواست و منه احمق نگفتم که بابا توبه ی گرگ مرگه! به قول مادربزرگم استخون شکستن تا به این حرف رسیدن! &#8230; حتی دیگه با دیدنش بندم خارش هم نمیگیره چه برسه به اینکه سرد بشه یا گرم بشه! &#8230; درکل کار خوبی کردم که باهاش بهم زدم! هر کس دیگه ای جای من بود تا الان فکر کنم صدبار جدا شده بود ازش! ولش کن به اندازه کافی راجبش نوشتم دیگه نمیخوام انگشتامو خسته کنم و راجب این تجربه تلخ بنویسم&#8230; اون مـ هم یه *ـسخل به تمام معناس معلوم نیس کجاس خیلی وقته نه اس داده نه زندگیده انگار نه انگار که آخرین باری که همدیگه رو دیدیم خیلی بهمون خوش گذشت! بیخیال&#8230;</div>
<div style="text-align: center;">از سینه تنگم دل دیوانه گریزد<br />
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/188.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام! مثلاً افتتاح وبلاگ!</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/183.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/183.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Aug 2011 14:06:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/?p=183</guid>
		<description><![CDATA[سلام! چطورین خوبین؟ چند وقته مزخرفات منو نمیخونید فکر کنم حالتون خیلی خوب باشه! &#8230; خب اول از نقل مکان اینجانب ِ بنده ی حقیر از بلاگ اسکای به وردپرس شروع می کنیم! همین الانم که این مطلب رو دارم مینویسم هیچ چیز وبلاگم مورد دلخواهم نیست و اصلاً هم نتونستم وبلاگمو اون طوری که میخوام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام!</p>
<p style="text-align: justify;">چطورین خوبین؟ چند وقته مزخرفات منو نمیخونید فکر کنم حالتون خیلی خوب باشه! &#8230; خب اول از نقل مکان اینجانب ِ بنده ی حقیر از بلاگ اسکای به وردپرس شروع می کنیم! همین الانم که این مطلب رو دارم مینویسم هیچ چیز وبلاگم مورد دلخواهم نیست و اصلاً هم نتونستم وبلاگمو اون طوری که میخوام درست کنم ولی خب اشکال نداره بزار حداقل یه پستی بنویسم بلکه این جیگر بی صاحاب مونده م خنک بشه! &#8230; تا وبلاگم رو درست کنم کامل چه از نظر ظاهری و چه از نظر محتوایی ( آخه چه محتوایی!؟ ) یکم طول میکشه ; اینه که خیلی به اطراف توجه نکنید فقط چرندیات منو بخونید&#8230; ببخشید خونه یکم نا مرتبه دیگه شرمنده! &#8230; دیشب اصلاً شب خوبی نبود! حتی روز خوبی هم نبود! بخاطر همین نمیخوام توی وبلاگم چیزی راجبش بنویسم! چون دوباره هی یادش میفتم اعصابم خورد میشه&#8230; دچار یه جور پُخ گراییه مطلق شدم و اصن نمیدونم چی میخوام و دارم چیکار می کنم!؟ روزام همه عادی و یه نواخت شده! مسافرت هم نمیتونم برم پول هم ندارم ای بسوزه پدر این عشق! از قدیم گفتن جگر شیر نداری سفر عشق مرو! حالا اگه جگر دایناسور هم داشته باشی افاقه نمیکنه! حس میکنم یکم تنهام با اینکه خیلی دورو برم شلوغه! اون اونجوری این اینجوری اون یکم که سنگ ِ جلوی پا ! تا چند کِـشم به جبر نازت؟ ای تف به در ِ *ـوراخ بازت! &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/183.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماجرای فیش ها و گروه سرود مارشال!</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/182.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/182.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/post/182.zart</guid>
		<description><![CDATA[&#160;سلام! اول: دامنه وبلاگ من blacknotes.net که یه سال پیش ثبت کرده بودم امروز به پایان رسید! &#160;یخورده حالم بهتره چون وقتی فیش های واریزی سه برگ رو زیر دفتر تلفن توی حال پذیرایی! به همراه مقادیری خط خطی&#160;ِ خودکار آبی و قرمز و سیاه، پیدا کردم! شده بود وسیله تست جوهر خودکار! بدین ترتیب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;سلام!</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">اول: دامنه وبلاگ من blacknotes.net که یه سال پیش ثبت کرده بودم امروز به پایان رسید!</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;یخورده حالم بهتره چون وقتی فیش های واریزی سه برگ رو زیر دفتر تلفن توی حال پذیرایی! به همراه مقادیری خط خطی&nbsp;ِ خودکار آبی و قرمز و سیاه، پیدا کردم! شده بود وسیله تست جوهر خودکار! بدین ترتیب دوازده هزارتومن بنده زنده گشته و از این مهلکه ی بس نا بجا و عظیم بـــِــرَهیدم! دیشب <a href="http://www.sabz-raha1.blogsky.com/" target="_blank" title="قمارباز">قمارباز</a>&nbsp;رو دیدم که خبر از دومین <s>میتینگ </s>&nbsp;ملاقات بلاگرهای بلاگ اسکای داد که من به احتمال نه از ده میرم و چاخ! سلامتی ای با دوستان میکنم. ام پی تری پلیر یکی از دوستام صداش خراب شده و وقتی که آهنگ رو پخش می کنه صدای خواننده مثل صدای گروه کُــر به صورت دست جمعی هستش و انگار دارن سرود میخونن! برندش هم مارشال هستش اگه کسی میدونه چیکار باید بکنه به من بگه تا اون رو از نگرانی دربیاریم و مژدگانی ای دریافت نماییم&#8230; یه عینک خریدم که ایشالا مبارکم باشه و صد سال واسم کار کنه و آخ نگه ( آره ارواح.. ) و شما هم تو کف بمونید چون عینکش ریبن هستش! حالا الان <a href="http://kaqaz-cherknevis.blogfa.com/" target="_blank" title="عسل">یکی از بچه های بندر</a>&nbsp;میاد و سر این عینک شهیر غیرتی بازی در میاره P-: &#8230; امشب هم اگه جور بشه میرم به اون مسافرت هشتاد مایلی میرم و اگه دیگه نشد فردا صبح دیگه صد در صده! .. دوستان بلاگر-چه دوستای قدیمی چه جدیدی!- خودم هم از اینکه توی وبلاگشون نظر نمیزارم ناراحت نشن من مطالبشون رو میخونم همه ی لینک هایی که تو لینکدونیم هست رو هر روز یا یه روز درمیون میخونم ولی چون از گوشی میام نت و اینترنتم-اینترنت کوفتیم- سلب اشتراک شده دیگه خیلی نمیتونم وبگردی کنم فقط مطلب تو ورد مینویسم از موبایل وبلاگ رو بروز می کنم. حالا ماجرای سلب اشتراک اینترنتم رو بعداً براتون تعریف می کنم. فعلاً حرف مزخرف و چرند دیگه ای ندارم! بای&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت یک : یافتم! یـــافــــــتم! &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت دو : نرفتن به پاتوق قدیمی &#8211; گازولا!</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت سه : دیروز و دیشب کلاً سه بار دیدمش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت چهار : عزیزم رفتی سفر کی برمیگردی چشمونم مونده به در کی بر میگردی&#8230;!</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت پنج : قرص و اثرات باحالش!</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت شش : تموم شدن اعتبار دامنه وبلاگم! مبارک است!</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;"></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/182.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غرغرهای یک آدم پیسد آف!</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/181.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/181.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/post/181.zart</guid>
		<description><![CDATA[&#160;نسلام! &#160;اولاً از حالم نپرسید که الان خیلی داغون و عصبانی و قرمز هستم! خب قرمزیش بخاطر تی شرتی هستش که الان پوشیدم ولی عصبانیتم واسه اینه که بخاطر اینکه من یک آدم نسبتاً کودن و خرفتی هستم و وسایلم رو هی زرت و زرت گم می کنم باید مبلغ پانزده هزارتومان ناقابل! و دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;نسلام!</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;اولاً از حالم نپرسید که الان خیلی داغون و عصبانی و قرمز هستم! خب قرمزیش بخاطر تی شرتی هستش که الان پوشیدم ولی عصبانیتم واسه اینه که بخاطر اینکه من یک آدم نسبتاً کودن و خرفتی هستم و وسایلم رو هی زرت و زرت گم می کنم باید مبلغ پانزده هزارتومان ناقابل! و دو هزار تومن دیگه از جیب نامبارکم بره&#8230; بابا آخه چه وضعشه!؟ اون فیش لعنتی رو کجا گذاشتم اون روز!؟ اصلاً یادم نیس که چیکارش کردم یعنی میدونم که قایمش کرده بودم یه جا ولی یادم نیس کجا و همین &#8220;یادم نیس&#8221; برای اینجانب و اونجانب و همه ی جوانب هفده هزارتومان آب خورد :-[ &#8230; اه .. ولش کن بحثو عوض میکنم&#8230; حالمم گرفتس چون درب و داغونم و دلیلش هم به شما ربطی نداره! &#8230; هیچ چیز اون طوری که من میخوام نیس و منم بجای اینکه سعی و تلاش کنم همه چیو راست و ریس کنم عین پیرزن ها پای کامپیوتر نشستم الکی ور میرم باهاش و غر میزنم! البته با این تفاوت که پیرزن ها پای کامپیوتر نمیشینن&#8230;میشینن؟&#8230; نمیدونم شاید بشینن&#8230;ای خداااااااااااااااا آخه *ــونم داره میسوزه چرا یه لحظه به من کمک نمیکنی فقط بلدی&#8230; شاید چندروز دیگه برم به یک مسافرت هشتاد مایلی و شایدم استارت زدم به خوندن اون کتیبه ی بی صاحاب که فکر کنم چیزی در حدود شونصد و پنجاه و چهار هزار ورق هستش &#8230; بله &#8230; من دیگه کشش ندارم این وبلاگ اجاره داده میشود به همراه سرقلفی و همه ی کوفتها و زهرمارهاش&#8230;&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت یک : هرکی گفته پول چرک کف دسته یه مشت میزنم تو دهنش..</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت دو : آخه من کی برم هشتاد مایل اون ور تر؟</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت سه : *یدم تو دهن بانک ملی شعبه ی اونجا که زرتی اسنادو میبره تحویل میده</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت چهار: &#8230; آخه من که میدونم تو این تابستونم هیچ کاری نمیتونم بکنم!؟ میتونم؟</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;"></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/181.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از آدمای خودخواه و مغرور متنفرم</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/180.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/180.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/post/180.zart</guid>
		<description><![CDATA[&#160;خیلی بده که یه نفر از دوس داشتن بقیه سو استفاده کنه و مغرور بشه و یه آدم گوه به تمام معنا بشه! * اگه اون کاره جور بشه برام چی میشه! به به !]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p></p>
<p>&nbsp;خیلی بده که یه نفر از دوس داشتن بقیه سو استفاده کنه و مغرور بشه و یه آدم گوه به تمام معنا بشه!</p>
<p></p>
<p></p>
<p></p>
<p>* اگه اون کاره جور بشه برام چی میشه! به به !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/180.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سگ دو برای زنده ماندن</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/179.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/179.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/post/179.zart</guid>
		<description><![CDATA[زندگی ارزش دویدن دارد ; حتی با کفشهای پاره &#8230;&#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"></div>
<div style="text-align: center;"></div>
<div style="text-align: center;">زندگی ارزش دویدن دارد ; حتی با کفشهای پاره &#8230;&nbsp;</div>
<div style="text-align: center;"></div>
<div style="text-align: center;"></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/179.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ویوا پولسکا تو کله پزی!</title>
		<link>http://blacknotes.net/post/178.zart</link>
		<comments>http://blacknotes.net/post/178.zart#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Hossein</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blacknotes.net/post/178.zart</guid>
		<description><![CDATA[&#160;سلام! &#160;این خیلی باحاله که یه روز بالاخره ساعت ۸ صبح رو دیدم و با یه وضع ناجور که نمیخوام توصیف کنم ( عاقلان دانند!‌ ) از خواب ناز&#160;ِ مزخرف&#160;ِ گرم تابستونی بیدار شدم! &#8230; همین که تو حال و هوای خواب و بیداری بودم یهو یه ویبره ای از زیر کلم حس کردم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;سلام!</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;این خیلی باحاله که یه روز بالاخره ساعت ۸ صبح رو دیدم و با یه وضع ناجور که نمیخوام توصیف کنم ( عاقلان دانند!‌ ) از خواب ناز&nbsp;ِ مزخرف&nbsp;ِ گرم تابستونی بیدار شدم! &#8230; همین که تو حال و هوای خواب و بیداری بودم یهو یه ویبره ای از زیر کلم حس کردم و سریع گوشیمو از زیر بالش درآوردم و دیدم بله Big Smoke هستش &#8230; گفتش الان میام دنبالت بریم کله پاچه بزنیم! منم گفتم باشه بیا&#8230; خلاصه رفتیم کله پاچه ای و پسره یه نگاهی به من کرد که معلوم بود عمراً هم حدس نمیزده که من تیپم به کله و پاچه و این حرفا بخوره! نشستیم و جای شما خالی یه کله پاچه خفن با نون سنگک تنوری زدیم بر بدن و یه چایی هم روش و خلاصه حالی کردیم. نمیدونم چرا زده بود کانال یک و اون برنامه مزخرف صب بخیر ایران با اون مجری های یخمکش رو داشت نگاه میکرد البته نگاهم که نمیکرد فقط روشن بود; منو بگو انتظار داشتم مثلاً تو تلویزیون ِ بالای شاخ گوزن&nbsp;ِ اون کله پزی، زده باشه شبکه ویوا پولسکا Viva Polska و یه آهنگ از بلک آید پیز گذاشته باشه!؟ &#8230; خب &#8230; از امروز صبح که بگذریم میرسیم به امروز ظهر ( چش بسته غیب گفتی!؟ ) &#8230; حال و هوام اصلاً خوب نیس نمیدونم واقعاً دارم چیکار می کنم و اوضاع همه چی بهم ریخته و قاراش میش هستش! &#8230; نمیدونم چرا دیگه وبلاگ نویسی مثل سابق برام لذت بخش نیس و شاید مزخرف دیگه ای نمونده باشه که دربارش بگم! ( سیل گوجه و آت و آشغال که به سوی من پرتاب میشه از طرف شما!‌ )</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;"></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blacknotes.net/post/178.zart/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

